محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5133
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : شاعرى خطاب به مهدى شعرى گفت به اين مضمون : « يعقوب بن داود را به يك سوى نه « و به شراب خوشبوى روى كن . » ( 161 ابن سلام گويد : مهدى ، به يكى از پسران يعقوب بن داود كنيزى بخشيده بود . پسر سبك عقل بود . پس از چند روز دربارهء كنيز از او پرسش كرد كه گفت : « اى امير مؤمنان ، مانند وى نديدهام ، هرگز ميان من و زمين مركوبى رامتر از او نبوده ، بلا نسبت مستمع . » گويد : مهدى رو به يعقوب كرد و گفت : « به پندار تو كى را منظور دارد ، مرا يا ترا ؟ » يعقوب به دو گفت : « احمق را از هر چيزى حفظ توانى كرد مگر از شر خويش . » محمد نوفلى گويد : چنان بود كه يعقوب بن داود به نزد مهدى مىرفت و هنگام شب با وى خلوت مىكرد و با وى سخن مىكرد و حكايت مىگفت . شبى به نزد وى بود تا بيشتر شب برفت و يعقوب از نزد وى برون شد ، يك عباى هاشمى رنگ - شده داشت ، كبود كم رنگ ، عبا را سخت كوفته بودند كه صدا مىداد . غلامى عنان اسب وى را به دست راست گرفته بود ، اسبى بود سرخموى . غلام به خواب بود ، يعقوب داشت عباى خويش را مرتب مىكرد كه صدا داد و اسب رميد ، يعقوب نزديك آن رسيد . اسب پشت به دو كرد و ضربتى به ساقش زد و آن را بشكست . مهدى صداى افتادن را شنيد و پابرهنه بيرون شد و چون وضع وى را بديد بناليد و هراس نمود . آنگاه بگفت تا وى را بر كرسىاى به خانه اش ببرند . روز بعد ، سپيده دم ، مهدى به نزد وى رفت ، مردم از اين ، خبر يافتند و به ديدار وى شتافتند . مهدى سه روز پياپى از او عيادت كرد ، آنگاه از عيادت وى بازماند و كس مىفرستاد و از حال وى مىپرسيد . و چون يعقوب حضور نداشت ، سعايتگران به مهدى دست يافتند و ده روز نگذشت كه